حال و هوای رضوی در روز میلاد امام رضا(ع)

» حدیث

شخصی به امام رضا(ع) عرض کرد: «به خدا سوگند! هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی‌رسد».

امام رضا(ع) فرمودند: «تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار، آنان را بزرگوار ساخت».

» شرح حدیث

امام رضا(ع) دراین حدیث می‌فرماید: پدران من را تقوا با شرافت کرد، چرا که امام گناه نمی‌کند و تقوای الهی را پیشه خود می‌سازد.

به عنوان نمونه، امام سجاد(ع) آن قدر عبادت می‌کرد که سالی دو بار پیشانی‌شان را به خاطر اینکه پینه بسته بود، قیچی می‌کردند به خاطر همین لقب «زین‌العابدین» را به ایشان دادند.

امام زین‌العابدین(ع)، با آن عبادت‌هاى فراوان و طولانى، عبادت خود را کوچک‏تر و کمتر از عبادت امام على(ع) قلمداد مى‏کرد، از شگفتى احوال آن حضرت، آن است که شب‌ها به فقرا کمک می‌کرد و روزها نخلستان‌ها را آبیاری می‌کرد و با این حال عبادت‌های طولانی داشته است.

امام رضا(ع) می‌فرماید که بهترین مردم، کسی است که تقوایش بیشتر از من باشد و اطاعت بیشتر از خدا داشته باشد.

 » عنایت امام رضا(ع) به آیت‌الله مجتهدی تهرانی

اگر حاجتی داشتی، امام رضا(ع) را سه مرتبه به جان امام جواد(ع) قسم بده که برآورده می‌شود و من خودم حاجتی داشتم و این کار را کردم و در همان شب آیت‌الله سیّد محمّد خوانساری را در خواب دیدم و پاکتی را که محتوای بیست هزار تومان بود به من دادند و ضمن آن احوال طلاب را پرسیدند و فرمودند: پول را بین طلبه ها تقسیم کن و وقتی از خواب بیدار شدم، چون نام ایشان «سیّد محمّد تقی» بود، فهمیدم امام جواد(ع) به ما عنایت کرده‌اند و حاجتم بیشتر از طلبم برآورده شد!

 » چگونه به امام رضا(ع) ارادت پیدا کنیم؟

در حرم امام هشتم علیه‌السلام بنشینید، همین که حرم ساعت یک نیمه شب شلوغ است، دو نیمه شب شلوغ است، سرگذشت کسانی را که از امام رضا علیه‌السلام شفا گرفته‌اند بخوانید، ارادت به امام هشتم(ع) پیدا می‌کنید و وقتی که به امام هشتم(ع) ارادت پیدا کردید، خداشناس می‌شوید، اگر امام هشتم علیه‌السلام یک رییس جمهور بود، یک مقام دنیایی بود، آیا ساعت دو نیمه شب هم حرمش شلوغ بود؟!

» رابطه خداشناسی با تماشای حرم رضوی

اگر می‌خواهی خدا را بشناسی، برو به تماشای حرم امام رضا(ع) که هر زمان بروی، دستت به ضریح مبارکش نمی‌رسد.

گفتگو با خادم رضوی/ آقای رکنی یزدی

 مصاحبه رضوی

در این پست مصاحبه ای با یک خادم حرم مطهر امام رضا(ع) ترتیب داده ایم که در ذیل به صورت پرسش و پاسخ منتشر شده است.

1- لطفا خودتان را معرفي بفرمائيد؟

اينجانب محمد مهدي رکني يزدي استاد بازنشسته دانشگاه فردوسي مشهد زبان و ادبيات فارسي گرايش قرآني

2- چند سالتان است؟

متولد سال 1309 مي باشم.

3- چند سال است که توفيق خادمي حرم امام رضا را داريد؟

نزديک به 26 سال.

4- چه طور شد که خواستيد خادم حرم شويد؟

در آغاز انقلاب اسلامي حدود سال 59 دانشگاه ها تعطيل شد و در پي تعطيلي دانشگاه ها هر يک از استادان بايد به يکي از مراکز فرهنگي مشغول مي شدند آستان قدس هم اداره کوچکي به نام اداره امور فرهنگي داشت و من بنا بر درخواست مصرانه توليت معظم آستان قدس از دانشگاه مامور به خدمت در اداره امور فرهنگي شدم و پس از مشغول به کار احساس نيازمندي به کتاب و انتشارات را نمودم و از جمله کتاب هاي انتشار يافته توسط من به توفيق الهي کتاب شوق ديدار است که حاوي مباحث پيرامون زيارت مي باشد اين کتاب بعدا توسط بنياد پژوهشهاي اسلامي 5 بار تجديد چاپ شد در سال گذشته بنا بر پيشنهاد معاونت تبليغات و ارتباطات تلخيص گرديد به نام برگزيده شوق ديدار و در سطح گسترده چاپ شد.

------------------------------

» برای دیدن ادامه مصاحبه روی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه نوشته

کرامت رضوی/ اشک آهو

نمي‏دانم چرا از او خوشم نمي‏آمد، هميشه يک حالت تنفر نسبت به او داشتم. سعي مي‏کردم، هيچ وقت با او روبرو نشوم. ريشه‏ي اين کينه از آن روزي پيدا شد، که «آقا علي بن موسي الرضا» براي امامت و هدايت مردم برگزيده شد.

روزي در حالي که «آقا» از کنارم مي‏گذشت و من هم بخاطر حضور دوستانم جرأت گفتگو با او را پيدا کرده بودم از ايشان خواستم تا با يکديگر پيرامون مسائل اعتقادي بحث و گفتگو کنيم. مدتي بحث به طول انجاميد اما من قانع نشدم، وقتي «آقا» از جلسه خارج شد، از دوستم تميم خواستم که دنبالم بيايد. 

تميم گفت: عبدالله کجا مي‏روي؟ 
 
گفتم «آقا» را تعقيب مي‏کنيم. 

مدتي دنبال ايشان رفتيم. او همچنان کوچه‏هاي شهر را پشت سر مي‏گذاشت و هر کسي به او مي‏رسيد به او سلام مي‏کرد و احترام مي‏نمود، تا سرانجام به حومه شهر رسيد و صحرا نمايان شد.

ما همچنان زير آفتاب بوديم و مراقب «آقا». ناگهان نوزاد آهويي از لابه‏لاي درختچه‏هاي بيابان ظاهر شد. حيوان زيبايي بود! به اين سو و آن سو مي‏جهيد و بسيار چست و چابک بود، بدنش زير نور خورشيد، با رنگ طلايي‏اش مي‏درخشيد و چشم هر بيننده‏اي را به خود خيره مي‏کرد، با چشمان درشت خود، وقتي به ما نگاه مي‏کرد صميميت و صفا از آن مي‏باريد. با اشاره «آقا» حيوان به سوي او دويد، آن قدر جلو رفت تا کنار او قرار گرفت. «آقا» با دستان پر مهرش بر سر و روي آهو دست مي‏کشيد و حيوان را نوازش مي‏کرد، آنگاه آن را به خدمتکارش سپرد. 

ما کمي نزديکتر شديم، تا بتوانيم بهتر صحنه را مشاهده کنيم، وقتي حيوان در دست خدمتکار قرار گرفت، شروع به لرزيدن کرد، بدنش مثل بيد مي‏لرزيد و تلاش مي‏کرد تا از دست خدمتکار بگريزد و به صحرا بازگردد. در اين موقع «آقا» پيش رفت و ما نفهميديم که چه گفت؟ اما حيوان مثل موقعي که در کنار مادرش قرار مي‏گيرد آرام شد. آنگاه «آقا» برگشت و ما را غافلگير کرد و گفت: اي عبدالله! هنوز هم تو ايمان‏ نياورده‏اي؟

گفتم: سرورم! اکنون به شما ايمان آوردم. تو واقعا همان سفير خداوند براي هدايت مردم هستي. من از گذشته‏ي خود پشيمانم و ديگر کينه و نفرتي از شما به دل ندارم. اميدوارم مرا ببخشيد! سپس «آقا» رو به آهو کرد و گفت: اي حيوان برو نزد مادرت! 

اشک از چشمان آهو جاري شد منظره‏ي رقت انگيزي بود، «آقا» مشغول پاک کردن اشک‏ها بود. او همچنان که با دستمالش آنها را پاک مي‏کرد به من گفت: آيا مي‏داني که اين حيوان چرا مي‏گريد؟ من و دوستم هر دو گفتيم: خير! شما خودتان علتش را بگوييد! 

«آقا» گفت: اين حيوان مي‏گويد: وقتي من در صحرا مشغول چريدن بودم و شما به من اشاره کرديد، آرزوي من اين بود که شما مرا قرباني کنيد و از گوشتم استفاده کنيد و حالا که مرا رها مي‏کنيد غمگين شدم! 

مصاحبه با خادم حرم رضوی

مصاحبه رضوی

 

» مصاحبه با جناب آقاي عليرضا خوشنويس، خادم بارگاه ملکوتي حضرت رضا(ع)

 

در اولين شب درگذشت پدرش، رهسپار حرم مي شود تا به قول خود با تک تک سلول هاي بدنش از علي بن موسي الرضا(ع) بخواهد حکم نوکري او را امضاء کند.با آنکه مي داند بر اساس حکم موروثي آستان قدس رضوي، حکم خادمي پدرش به او مي رسد، اما دلش راضي شود بدون درخواست عاجزانه و رضايت صاحبخانه اين لباس مقدس را بر تن کند. همان شب حکمش امضا مي شود و نشان خادمي مولايش را به او مي دهند.نشاني که تمام زندگيش را با آن مبادله نمي کند.صبح روز بعد با لباس خادمي پدر براي سپاسگذاري و شروع خدمت راهي حرم مي شود.اعتقادي عجيب و عشقي وافر به صاحب اسمش دارد و به واسطه اين عشق توفيق يافته است مدت 20 سال خادم حضرت رضا(ع) باشد.در اين مدت حدود 9 سال به عنوان ناظم کشيک، همراه و همگام با ساير خادمان در خدمت زائران حضرت ثامن الحجج بوده است.عليرضا خوشنويس يکي از باسابقه ترين خا دم هاي اين بارگاه بوده است.او متولد سال 1325 است و با حرفه فروش آهن آلات روزگار مي گذراند.عليرضا خوشنويس عضو هيئت امناي مهديه شهر مشهد نيز است و هفته اي 24 ساعت و بعضي وقت ها چند شبانه روز متوالي لباس خادمي بر تن مي کند تا از زائران اين بارگاه يا به قول خودش، مهمانان خاص حضرت رضا(ع) پذيرائي کند.او و صدها چون اوريا؛ خادم خانه اي هستند که تا روز قيامت محل رفت و آمد فرشتگان است.

 

 

:: برای خواندن این گفتگوی شیرین به ادامه مطلب رفته و یا اینجا کلیک کنید!

 

ادامه نوشته

کرامت رضوی/ نام من رضاست!

کرامت رضوی

 

شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيمارى: لال


آندره ـ آندره!
شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.
پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.
آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.
صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.


نوشته: حميدرضا سهيلى

کرامت رضوی/ نور سبز

کرامت رضوی

 

نويسنده: حميدرضا سهيلي
شفا يافته: امير (هوشنگ) طاهري
اهل: مشهد – مقيم تهران
نوع بيماري: سكته، فلج بدن
تاريخ شفا: 11/10/1371


پدر، از اتاق بيرون دويد و فرياد كشيد:
نور، نور... يه نور سبز.
در حياط، همه جمع بودند. خان دايي به پشتي تكيه زده بود و قليان ميكشيد مادر بزرگ كنار سماور نشسته بود و چاي ميريخت، بچههاي دور حياط ميدويدند و بازي ميكردند. رضا باغچهها را آب ميداد. مادر كنار حياط اجاقي زده بود و آش نذري ميپخت. فاطمه به كودكش شير ميداد. از صداي فرياد پدر، همه متحير، خشكشان زد مادر فريادي كشيد و از هوش رفت، فاطمه كودكش را رها كرد و به سوي مادر دويد كودك ونگ زد، مادر بزرگ او را بغل زد و لي لي كرد كودك آرام شد و به روي مادر بزرگ خنديد. رضا شيلنگ آب را در باغچه رها كرد و به طرف پدر دويد خان دايي قليانش را كناري گذاشت و متعجب به پدر خيره شد. مادر بزرگ كودك را روي تخت خواباند و سجده شكر به جا آورد. شانههايش ميلرزيد، وقتي سر از سجده برداشت چشمانش باراني و خيس شده بود مادر به هوش آمد، فاطمه او را بلند كرد و تكيهاش را به ديوار داد، پدر همچنان مبهوت ايستاده بود و به جمع، خيره نگاه ميكرد، مادر خطاب به فاطمه گفت:
شنيدي فاطمه؟ او حرف زد، پدرت حرف زد.
فاطمه، سر تكان داد و گفت:
ها، مادر شنيدم.
نگاهش را به سمت پدر چرخاند و گفت:
تو حرف زدي پدر ! حرف زدي !
رضا پدر را در آغوش گرفت و فرياد زد:
باورم نميشه پدر. تو نه تنها حرف زدي، كه رو پاهاي خودت ايستادي با پاهاي خودت راه رفتي.
خان دايي كه تا آن زمان ساكت نشسته بود، تكيهاش را از پشتي كند، از جا برخاست، پدر را به آغوش كشيد. او را بوسيد و گفت:
اين معجزس، معجزه.
فاطمه زير بغلهاي مادر را گرفت، او را از جا بلند كرد و كمك كرد تا روي تخت كنار مادر بزرگ بنشيند. بچهها دور پدر را گرفتند. پدر يكي يكي آنها را بغل كرد و بوسيد. بعد به طرف مادر بزرگ كه همچنان ساكت نشسته بود و ميگريست، آمد و كنار او نشست. مادر بزرگ دستهايش را به آسمان بلند نمود و دعا كرد. پدر دستهاي او را گرفت، بوسيد و گفت:
هر چي هس، از دعاي خير مادره، دعاي مادر؛ رد خور نداره.
مادر بزرگ دوباره به سجده رفت و گريست، بعد برخاست، فرزندش را به آغوش گرفت، بوسيد و گفت:
وقتي شنيدم دكترا جوابت كردن، به حرم رفتم و به جاي تو زيارت به جا آوردم و از آقا شفاي تورو طلب كردم. دلم شكست و گريستم، اون قدر كه همون جا از هوش رفتم، امام رو ديدم كه به سويم آمدن. از من پرسيدن چرا امير به ديدن ما نميياد؟ گفتم امير اين جا نيس آقا از مشهد رفته. ده ساله كه مقيم تهران شده.
آقا گفتن به او بگو بياد، درگاه ما درگاه نااميدي نيس.
از خواب بيدار شدم. موضوع را به هيچ كس نگفتم، فقط به رضا زنگ زدم و از او خواستم تا ترا به مشهد بياره، به زيارت آقا، امام غريب.
پدر گريست و گفت:
آه ... چقدر بيوفا بودم من.
بعد براي مادر بزرگ تعريف كرد:
به نماز ايستاده بودم كه سرم گيج رفت، خانه دور سرم چرخيد. همه چيز جلو چشام تيره و تار شد. به زمين افتادم و ديگه چيزي نفهميدم، وقتي به هوش آمدم دكتري بالاي سرم بود، شنيدم كه ميگفت:
احتمال گسترش درد و از كار افتادن قواي حسي بدن هست. اين نوعي سكته خطرناكه. بهتره قبل از بروز اتفاقات بعدي و خداي نكرده خطرات جدي و احتمالي، او رو به بيمارستان منتقل كنين، تا تحت عمل جراحي قرار بگيره.
رضا جلو آمد، كنار مادر بزرگ نشست و گفت:
من به دكتر قول دادم. مقدمات كار رو فراهم كردم، اما وقتي موضوع رو با پدر در ميون گذاشم، دو پاش رو تو يه كفش كرد كه الا و بلا به بيمارستان نميام. از ما اصرار بود و از پدر انكار، كه ميگفت: تو خونه بميرم، بهتره از تخت بيمارستان، چند روز بعد كم كم حالش بهتر و ما هم خاطرمون جمع شد كه حتما تشخيص دكتر اشتباه بوده، مادر دنباله حرف رضا را گرفت و گفت:
اما تشخيص اشتباه نبود، يك هفته بعد، دوباره سرگيجه و درد به سراغش آمد و اين بار خيلي زود او رو از پا انداخت. زبونش قفل شد، بدنش به كلي فلج گرديد، گلويش آن قدر ورم كرد كه نفس كشيدن هم برايش مشكل شد.
پدر نگاهش را از روي مادر بزرگ به روي مادر چرخاند با گوشه آستين اشك از چشمان خيسش پاك كرد و گفت:
تو خيلي زحمت كشيدي زهرا.
مادر گفت:
تو درد ميكشيدي امير. من طاقت رنج كشيدن تو رو نداشتم.
پدر گفت:
تو بيشتر از من رنج كشيدي مثل يك بچه تر و خشكم كردي.
مادر سرش را پاييين گرفت، نگاهش را به گل قاليچه زير پايش انداخت و آرام زمزمه كرد:
من فقط وظيفهام رو انجام دادم.
پدر گفت:
تو بيمارستان مدام بالا سرم بودي و پرستاريم كردي.
مادر گفت:
تو نميتونستي نفس بكشي، خرناسه ميكشيدي، با گريه به دكترا التماس كردم.
گفتند: براي تنفس بهتر، بايدگلويش سوراخ بشه و گرنه با مسدود شدن كامل مجاري تنفسي، مرگش حتمي يه. اما من قبول نكردم، هر چه اصرار كردن نپذيرفتم. بعد مادر زندگ زد و گفت خواب ديده كه تو رو به مشهد ببريم، چون اين جا هم طبيبي هس.
وقتي شنيدم، گريهام گرفت، چه طور من كه سالها مجاور آقا بودم، طبيب حقيقي رو از ياد برده بودم.
خان دايي كه ساكت به پشتي تكيه زده و در فكر فرو رفته بود، سكوتش را شكست و پرسيد:
اون نور چه بود؟ نوري رو كه ديدي، تعريف كن.
يك نور سبز بود، وارد اتاق شد، به اطراف گلاب ميپاشيد و پيش ميآمد. همه اتاق را بوي گلاب پر كرده بود به سوي من آمد، به روي من هم گلاب پاشيد، صدايي شنيدم كه گفت: برخيز، همه نگرانتن. گفتم: نميتونم، دستم رو گرفت، من رو به روي تخت نشوند. به صورتش خيره شدم جز نوز چيزي نديدم دوباره صداش رو شنيدم كه گفت: برخيز همه منتظرتن. برخاستم، خداي من ! خواب ميديدم. از نور خبري نبود. اما اتاق پر از بوي خوش گلاب بود. با تحير دستي به گلوم كشيدم، هيچ ورمي نداشت. پاهام رو تكون دادم، سالم بودن، با ناباوري از جا برخاستم، رو پاهاي خودم ايستاده بودم، بعد حيران، به بيرون دويدم با پاهايي كه مدتها چون چوبي خشك بودن و فرياد ميكشيدم با زباني كه ماهها قفل شده بود.
خان دايي گفت:
معجزس.
مادر گفت: - معجزه دل شكسته مادر بزرگ.
معجزه دل شكسته مادر بزرگ.
پدر دست مادر بزرگ را بوسيد و گفت:
قربون دل شكستهات، مادر.
مادر بزرگ فقط گريست، لبهايش تكان خورد، اما چيزي نگفت، خان دايي گفت:
دل شكسته محاله كه پاسخ نگيره، آقاي جواب دلهاي شكسته رو خيلي زود ميده.
بعد تعريف كرد:
خدا بيامرزه پدرم رو، او ميگفت كه در زمان سلطنت نادر، مرد نابينايي براش شفاي جشمانش به زيارت امام رضا (ع) ميياد. مدتها در حرم امام دخيل ميشينه اما شفا پيدا نميكننه، يه روز كه نادر به قصد زيارت به حرم ميياد، اونو ميبيه و ميپرسه:
چرا اين جا نشستي؟ مرد ميگويد: - دخيل نشستم.
دخيل؟ دخيل كي؟ براي چي؟ - دخيل امام، براي شفاي چشمام.
نادر تأملي ميكند، بعد از مرد كور ميپرسد: - آيا منو ميشناسي؟ مرد ميگويد: - چگونه بشناسمت كه از بينايي محرومم؟
نادر ميگويد: - من نادر شاه افشارم، دارم به زيارت مشرف ميشم. اگر تا بر گردم شفاي چشمات رو نگرفته باشي، من جونت رو خواهم گرفت. اين را ميگويد و وارد حرم ميشود. پيرمرد بيچاره بر خاك ميافتد و زار ميزند، ساعتي بعد كه نادر از زيارت برميگردد، مرد را شفا يافته و بينا مييابد، ميپرسد:
چگونه شفا يافتي مرد؟ - ميگويد: با دل شكسته. نادر ميگويد: دل شكسته؟
آري، پس از تهديد تو، دلم شكست و امام پاسخ دل شكسته را خيلي زود ميده، در اين مدت كه اين جا دخيل نشسته بودم فقط يك چيز كم داشتم، اون هم دل شكسته بود.
خان دايي قصه را كه تمام كرد، دوباره بر پشتي تكيه زد و به مادر بزرگ گفت: - با دل شكستهات براي ما هم دعا كن خواهر.
پدر كنار حوض نشست و مشغول وضو گرفتن شد؛ در حالي كه هنز رايحه خوش گلاب در فضاي خانه جاري بود.

کرامت رضوی/ قدمی از میان نور

کرامت رضوی

 

شفايافته: راضيه يعقوبى
12 ساله ، اهل بروجرد
تاريخ شفا: خرداد 1368
بيمارى: سرطان


هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.
باران ميايد جرجر
پشت خونه هاجر
هاجر عروسى داره
دمب خروسى داره.
بارون كه شديدتر مى شد، لچ آب كه مى شديم هلهله كنان به همان خانه اى مى رفتيم كه زن لچك به سر از قاب پنجره اش ما را صدا زده بود. فرقى نمى كرد چه مادر من چه مادر ديگران چه خانه من، چه خانه ديگران.
زير كرسى يا كنار بخارى گرم، تنهاى خيس خود را مى خشكانديم و با چاى داغ پذيرايى مى شديم هميشه همين طور بود و هر روز كه باران مى باريد ما همين آش را داشتيم و همين كاسه. باران مى بارد دانه هاى ريز و درشت آن با ضرباتى هماهنگ به شيشه مى خورد، و قاطى با صداى يكنواخت ناودان آهنگ دل نوازى را مى سازد.
تنها و رنجو، روى تخت بيمارستان دراز كشيده ام، در نگاهم باران است و انديشه ام به دورها راه مى گيرد، به آن روزهاى شاد، بارانهاى تند بهارى و تن به خيسى آن سپردن، سرود خواندن هاى با هم و در بارن دويدن ها.
حالا چه مانده برايم از آن روزهاى خوب؟ جز خاطره اى گنگ و شبهى از همسن و سالانم كه حالا به حتم قد كشيده اند و بزرگ شده اند چقدر دلم برايشان تنگ شده است. چشمانم را روى هم مى گذارم و سعى مى كنم تا به ياد بياورم. سعى مى كنم تصوير يكى يكى شان را در ذهنم نقش كنم صداهايشان را مى شنوم. با آهنگ ناودان و باران سرود مى خوانند. چقدر شادند و رها:
بارون مياد جرجر
...
گوشهايم را تيز مى كنم سعى مى كنم تا صداها را بشناسم،
پشت خونه هاجر،
بارون مياد جرجر
...
صديقه است، طاهره، حكيمه، هما و من.
صداى دست زدنهايشان در گوشم مى پيچد، قاطى با صداى زنى كه صدايمان مى زند، هى دخترها! بياين تو، هوا سرده سرما مى خورين، هى راضيه! راضيه! صدا صداى مادرم است. چشمانم را باز مى كنم. هموست كه بالاى سرم نشسته و به صورتم خيره مانده، هنوز نخوابيدى ؟ نه مادر، دست مهربانش را روى پيشانى ام مى گذارد خم مى شود و صورتم را مى بوسد: امروز مرخصى ، دكتر مى گفت: حالت خيلى بهتر شده مى بريمت خونه بعد هم يه مسافرت، كجا؟ من مى پرسم و مادر لبخندى مى زند و مى گويد: دوست دارى كجا بريم؟ بى اختيار فرياد مى زنم: خب معلومه، مشهد ...
تمامى حواسم به او بود از خواب كه برخاست با تعجب و هراس به اين سو و آن سو نگريست، عرق بر سر و رويش نشسته بود مى لرزيد. دست بر طنابى را كه به گردن بسته بود كشيد. طناب باز شد. هراسان از جا برخاست. نگاهش بى هدف به هر سو چرخيد. مراكه ديد كمى آرامش يافت. لبخندى بر لبهايش نشست و خنديد. خنده اش، به هق هق گريه مبدل شد، جلو آمد و كنارم نشست: مادرم كجاست؟ او را به آغوش كشيدم و پرسيدم: شفا گرفتى ، نه؟ سرش را تكانى داد و گفت: خواب ديدم يه خواب عجيب.
هفت روز است كه دخيل بسته ام در طول اين مدت دو نفر شفا گرفته اند: يكى همان دختر و ديگرى زنى كه ديشب شفا گرفت، مى گفت سرطان دارد، مثل من اما شفا گرفت و رفت، او هم خواب ديده بود.
پس چرا امام به خواب من نمى آيد؟ اگر به خوابم بيايد دامنش را خواهم گرفت به پايش خواهم افتاد، به او خواهم گفت كه سرطان چه بلايى به سرم آورده است. يكى از كليه هايم را از كار انداخته و ديگرى را هم خراب كرده است.
به او خواهم گفت كه هر بار زير دستگاه تصفيه خون ( دياليز ) مى روم، چقدر زجر مى كشم مى ميرم و دوباره زنده مى شوم آرى به او خواهم گفت و با التماس خواهم خواست كه مرا هم شفا دهد.
دسته اى كبوتر در بالاى سرم اوج مى گيرند و در آن سوى گلدسته هاى حرم از نگاهم پنهان مى شوند. نسيمى ملايم وزيدن مى گيرد نگاهم به مادر مى افتد كه از سقاخانه برايم آب مى آورد در ظرفى كوچك و زيبا اما من كه تشنه نيستم. بگير، آب شفاست.
صداى كه بود؟ مادرم؟ اما او كه چيزى نگفت. فقط ظرف آب را جلوى رويم گرفت و در نگاهم خنديد. حتى لبهايش هم تكانى نخورد ظرف آب را از دستش گرفتم. بنوش آب شفاست. دوباره صدا آمد اين بار نزديكتر.
صداى مردى بود. رو چرخاندم نورى چشمانم را زد نور از آن سوى ضريح مى آمد، قدحى از ميان نور، آب به رويم پاشيد، يك بار، دوبار، چند بار، خيس خيس شدم مادر با تحيرتكانم مى داد.
هى راضيه! چه شده؟ بيدار شو دخترم، بيدار شدم. باز باران بود كه مى باريد و من خيس خيس شده بودم، مادرم پتويى را به دورم پيچيد، مرا بغل كرد و با خود به داخل حرم برد. چت شده بود راضيه؟ خواب مى ديدى ؟ ها مادر، خواب مى ديدم، يه خواب عجيب، چقدر دلم مى خواست بازهم بخوابم و خواب ببينم. باز آن دست نورانى از آن قدح نور برويم آب بپاشد. دوباره پلكهايم را روى هم مى گذارم و آرام زمزمه مى كنم كاش بيدارم نكرده بودى مادر! باران مياد جر جر پشت خونه هاجر هاجر عروسى داره دمب خروسى داده با هم هستيم همان هم بازى هاى قديمى. دست در دست هم داده، شاد مى خوانيم.
سرود باران، و باز هم پنجره اى باز مى شود و زنى لچك به سر ميان قاب آن هويدا مى گردد:
هى دخترها، بياين تو ...
صداى مادر است، چشمانم را باز مى كنم مادر رو به روى نگاهم ايستاده است همراه با تمامى هم بازيهاى قديمى ام زيارتت قبول راضيه! گلها را مى گيرم و به رويشان مى خندم مادر شاخه هاى گل را در گلدانى كنار پنجره مى چيند.
در بيرون باران مى بارد. برخورد دانه هاى باران بر شيشه پنجره، قاطى با صداى ناودان آهنگ زيبايى را ساخته است.


نوشته: حميدرضا سهيلى

صوتی/ کرامت رضوی با زبانی دلنشین

:: در این پست از وبلاگ یا رضی (ع) ،

نوایی دلنشین کرامت حضرت امام رضا (ع) را از زبان مداح اهل بیت حاج احمد واعظی می شنویم.

 

 

فضای میزبانی

حجم فایل

لینک دانلود

پرشین گیگ (لینک مستقیم)

۱۰۵۴ KB

دریافت

پارسا اسپیس (لینک غیر مستقیم)

۱۰۵۴ KB

دریافت

 

با تشکر ؛ پایگاه اینترنتی یا رضی(ع)