کرامت رضوی/ اشک آهو

روزي در حالي که «آقا» از کنارم ميگذشت و من هم بخاطر حضور دوستانم جرأت گفتگو با او را پيدا کرده بودم از ايشان خواستم تا با يکديگر پيرامون مسائل اعتقادي بحث و گفتگو کنيم. مدتي بحث به طول انجاميد اما من قانع نشدم، وقتي «آقا» از جلسه خارج شد، از دوستم تميم خواستم که دنبالم بيايد.
تميم گفت: عبدالله کجا ميروي؟
گفتم «آقا» را تعقيب ميکنيم.
مدتي دنبال ايشان رفتيم. او همچنان کوچههاي شهر را پشت سر ميگذاشت و هر کسي به او ميرسيد به او سلام ميکرد و احترام مينمود، تا سرانجام به حومه شهر رسيد و صحرا نمايان شد.
ما همچنان زير آفتاب بوديم و مراقب «آقا». ناگهان نوزاد آهويي از لابهلاي درختچههاي بيابان ظاهر شد. حيوان زيبايي بود! به اين سو و آن سو ميجهيد و بسيار چست و چابک بود، بدنش زير نور خورشيد، با رنگ طلايياش ميدرخشيد و چشم هر بينندهاي را به خود خيره ميکرد، با چشمان درشت خود، وقتي به ما نگاه ميکرد صميميت و صفا از آن ميباريد. با اشاره «آقا» حيوان به سوي او دويد، آن قدر جلو رفت تا کنار او قرار گرفت. «آقا» با دستان پر مهرش بر سر و روي آهو دست ميکشيد و حيوان را نوازش ميکرد، آنگاه آن را به خدمتکارش سپرد.
ما کمي نزديکتر شديم، تا بتوانيم بهتر صحنه را مشاهده کنيم، وقتي حيوان در دست خدمتکار قرار گرفت، شروع به لرزيدن کرد، بدنش مثل بيد ميلرزيد و تلاش ميکرد تا از دست خدمتکار بگريزد و به صحرا بازگردد. در اين موقع «آقا» پيش رفت و ما نفهميديم که چه گفت؟ اما حيوان مثل موقعي که در کنار مادرش قرار ميگيرد آرام شد. آنگاه «آقا» برگشت و ما را غافلگير کرد و گفت: اي عبدالله! هنوز هم تو ايمان نياوردهاي؟
گفتم: سرورم! اکنون به شما ايمان آوردم. تو واقعا همان سفير خداوند براي هدايت مردم هستي. من از گذشتهي خود پشيمانم و ديگر کينه و نفرتي از شما به دل ندارم. اميدوارم مرا ببخشيد! سپس «آقا» رو به آهو کرد و گفت: اي حيوان برو نزد مادرت!
اشک از چشمان آهو جاري شد منظرهي رقت انگيزي بود، «آقا» مشغول پاک کردن اشکها بود. او همچنان که با دستمالش آنها را پاک ميکرد به من گفت: آيا ميداني که اين حيوان چرا ميگريد؟ من و دوستم هر دو گفتيم: خير! شما خودتان علتش را بگوييد!

