نمي‏دانم چرا از او خوشم نمي‏آمد، هميشه يک حالت تنفر نسبت به او داشتم. سعي مي‏کردم، هيچ وقت با او روبرو نشوم. ريشه‏ي اين کينه از آن روزي پيدا شد، که «آقا علي بن موسي الرضا» براي امامت و هدايت مردم برگزيده شد.

روزي در حالي که «آقا» از کنارم مي‏گذشت و من هم بخاطر حضور دوستانم جرأت گفتگو با او را پيدا کرده بودم از ايشان خواستم تا با يکديگر پيرامون مسائل اعتقادي بحث و گفتگو کنيم. مدتي بحث به طول انجاميد اما من قانع نشدم، وقتي «آقا» از جلسه خارج شد، از دوستم تميم خواستم که دنبالم بيايد. 

تميم گفت: عبدالله کجا مي‏روي؟ 
 
گفتم «آقا» را تعقيب مي‏کنيم. 

مدتي دنبال ايشان رفتيم. او همچنان کوچه‏هاي شهر را پشت سر مي‏گذاشت و هر کسي به او مي‏رسيد به او سلام مي‏کرد و احترام مي‏نمود، تا سرانجام به حومه شهر رسيد و صحرا نمايان شد.

ما همچنان زير آفتاب بوديم و مراقب «آقا». ناگهان نوزاد آهويي از لابه‏لاي درختچه‏هاي بيابان ظاهر شد. حيوان زيبايي بود! به اين سو و آن سو مي‏جهيد و بسيار چست و چابک بود، بدنش زير نور خورشيد، با رنگ طلايي‏اش مي‏درخشيد و چشم هر بيننده‏اي را به خود خيره مي‏کرد، با چشمان درشت خود، وقتي به ما نگاه مي‏کرد صميميت و صفا از آن مي‏باريد. با اشاره «آقا» حيوان به سوي او دويد، آن قدر جلو رفت تا کنار او قرار گرفت. «آقا» با دستان پر مهرش بر سر و روي آهو دست مي‏کشيد و حيوان را نوازش مي‏کرد، آنگاه آن را به خدمتکارش سپرد. 

ما کمي نزديکتر شديم، تا بتوانيم بهتر صحنه را مشاهده کنيم، وقتي حيوان در دست خدمتکار قرار گرفت، شروع به لرزيدن کرد، بدنش مثل بيد مي‏لرزيد و تلاش مي‏کرد تا از دست خدمتکار بگريزد و به صحرا بازگردد. در اين موقع «آقا» پيش رفت و ما نفهميديم که چه گفت؟ اما حيوان مثل موقعي که در کنار مادرش قرار مي‏گيرد آرام شد. آنگاه «آقا» برگشت و ما را غافلگير کرد و گفت: اي عبدالله! هنوز هم تو ايمان‏ نياورده‏اي؟

گفتم: سرورم! اکنون به شما ايمان آوردم. تو واقعا همان سفير خداوند براي هدايت مردم هستي. من از گذشته‏ي خود پشيمانم و ديگر کينه و نفرتي از شما به دل ندارم. اميدوارم مرا ببخشيد! سپس «آقا» رو به آهو کرد و گفت: اي حيوان برو نزد مادرت! 

اشک از چشمان آهو جاري شد منظره‏ي رقت انگيزي بود، «آقا» مشغول پاک کردن اشک‏ها بود. او همچنان که با دستمالش آنها را پاک مي‏کرد به من گفت: آيا مي‏داني که اين حيوان چرا مي‏گريد؟ من و دوستم هر دو گفتيم: خير! شما خودتان علتش را بگوييد! 

«آقا» گفت: اين حيوان مي‏گويد: وقتي من در صحرا مشغول چريدن بودم و شما به من اشاره کرديد، آرزوي من اين بود که شما مرا قرباني کنيد و از گوشتم استفاده کنيد و حالا که مرا رها مي‏کنيد غمگين شدم!