خاطرات خادمین/ برگ پنجم
خادم شدن من نذر پدرم به امام رضا(ع) بوده است.
زماني که کودک بودم، دچار سنگ مثانه شده بودم که بابت عمل جراحي آن بايد پول زيادي مي پرداختيم که اصلا آن روزها پدرم قادر به پرداخت آن نبود، از طرفي هم چون خيلي ضعيف و نحيف بودم دکتر مربوطه که يک دکتر هندي بود به پدرم گفته بود که شايد به راحتي بهوش نيايم يا طاقت عمل را نداشته باشم، با اين همه پدرم پول عمل را مهيا کرد.
شب قبل از مراجعت ما به بيمارستان يک شب هنگام غروب پدرم به حرم ميآيد و با آقا راز و نياز مي کند و به آقا مي گويد اگر پسرم را شفا دهي يک عمر در خانه ات به زوارت خدمت مي کند.
زماني که به خانه برمي گردد، همسايه مان که يک خانم يزدي بود به پدرم ميگويد پسرت خلاص شد! پدرم تصور مي کند من مرده ام و يا امام رضا(ع) گويان بالاي پله ها مي دود اما منظور همسايه اين بود که پسرت خوب شده است و از اين درد خلاص شده است.
من نيز بنابر نذر پدرم و عنايتي که از سوي آقا به من شده است مدتهاست که در خانه ايشان در حال خدمتم. انشاالله که حتي فقط لحظه اي از آن مورد قبول باشد.