اينجا حرم علي ابن موسي الرضاست

آهسته آهسته گام برميدارد، از راه دوري آمده است و در دل خوشحال است كه امسال زيارت آقا نصيبش شده است.
موهاي جوگندمي و صورت سوختهاش از او يك مرد ميانسال نشان ميدهد، مردي روستايي، كشاورزي پاكطينت و دستاني كه بوي گندم و علف ميدهد.
از در كه وارد مي شود روبهروي گنبد و گلدسته طلايي آقا ميايستد با احترام دست بر روي سينه مي گذارد و زير لب آهسته ميگويد: "السلام عليك يا علي بن موسيالرضا " و با خلوص نيت تمام در مقابل گنبد و گلدسته آقا سر تعظيم فرود ميآورد كه اينجا كرنش عين آزادي و آزادگي است.
ميگويند اينجا تكهاي از بهشت است، نه بگذار راحتت كنم، اصلا اينجا همهاش بهشت است، نه خداي من اينجا قلب بهشت است و نبض بهشتيان در حرم آقا ميزند دست بگذار، دست بگذار ببين نبض ايمان چه عاشقانه ميتپد.
هفت مسجد بدنت وجود عشق را در اين ايوان عاشقانه فرياد خواهد كرد عطر ايمان از هفت چشمه سجود در ايوان تراوش خواهند شد.
به فوارهها نگاه كن چقدر زيبايند اينجا فوارهها چون بلند شوند سرنگون نميشوند، به آسمان ميروند فوارهها ... فوارهها .... آب وضوي دستان كه ميشوند واژهواژه نماز را تازگي ميبخشند.
ترانههاي ازلي را ابدي بر لبشان جاري ميكنند فوارهها ... فوارهها چون بلند ميشوند، سرفراز ميشوند.
اينجا لحظه سپيدهدم صادقانه سفره عشق ميگشايد و عشق معنايي دوباره مييابد، نقارهها موسيقي دلنشيني دارند و كبوتران حرم چه زيبا رقص عشق ميكنند در حرم زيباي آقا و من از حضور خود در جمع بندگان پاك خدا و زائران حرم آقا شرمسارم هنوز و نميدانم كه چرا اينجايم و تو گويي كه توفيقي است اجباري كه نصيب هر كسي نميشود.
و من هم ميروم... نفس بلندي ميكشم، ريههايم پر از طراوت عشق ميشود در قطعهاي از بهشت خدا در قلب بهشت و با نفس گرم بندگان پاك خدا گره ميخورند و ملائك امروز به نفس گرم بندگان خدا خوشحال ميشوند.
سرم را بلند ميكنم نگاهم در گنبد طلا و گلدستههاي طلايي آقا ميماند كه در تاريكي شب هم زيبا ميدرخشند و دلم در نگاه مردي گره ميخورد كه بهشت را به اين ديار آورده است همه وجود واژه ميشوم در نسيم خنك هوا.
هرم عشق ميافشانم و زير لب آرام زمزمه ميكنم: "السلام عليك يا ابولحسن يا علي بن موسيالرضا " و من احساس ميكنم سلامم بيجواب نخواهد ماند بر در خانهاي كه كرم خصلت كريمانهشان است و فرشتگان بر در اين خانه به گدايي ميآيند و گدايي اين خانه پادشاهي جهان است و اين را فرشتگان هم خوب ميدانند.
اينجا قلب بهشت است و مامن بندگان پاك خدا و ملجأ دلهاي شكسته و انگار خدا هم به بندگان پاكش از آن بالا لبخند ميزند و فرشتگان قلم در دست براي بندگان پاك خدا لحظه به لحظه حسنه مينويسند و اين را از عطر سيبي كه در فضا پيچيده است احساس ميكنم و احساس، صادقانهتر از آن است كه با من روراست نباشد در زير نور چلچراغ هاي هميشه روشن حرم آقا.
باز لبهايم در وزش نسيم مهر و تولا تكان ميخورد، «السلام عليك يا امام الشهدا» ميگويم و پر از شهود ميشوم و باز «السلام عليك ايها الشهيد و ابن الشهيد» و من باز هم تازهتر مي شوم و انگار بال در آورده و ميل عجيبي به پريدن دارم.
شب است و ماه از آن بالا به بندگان پاك خدا لبخند ميزند و دلهاي خسته اينجا در تاريكي شب زير نور چلچراغهاي هميشه روشن حرم آقا در روبهروي ضريح حضرتش چه غريبانه ميشكنند و اشكهايي كه از چشمان صميميشان متولد ميشوند در گونهاي زيبايشان ميزيند و در آخر روي لبان باشكوهشان محو ميشوند و من امشب به قطرهقطره اشكهاي جاري بر گونههاي بندگان پاك خدا حسوديم ميشود.
در صحن انقلاب در كنار سقاخانه ميايستم و دلم را به دنبال دلدار به داخل ميفرستم چشمانم را پشت پلكهايم ميگذارم، احساس خوشايندي به دست ميدهد، اينجا خانه مهربانترين مرد اين حوالي است، آنقدرمهربان است كه مهرگسلان هم از هرم مهرش دوباره مهر ميبندند و دل.
كسي در من به نماز تماشا قامت بسته است و من بايد بروم تا نماز او در طواف حرم به سلام برسد.
پشت پنجره فولاد آقا كه از هر لطافتي لطيفتر است، ميايستم او نمازش را به تكبيرهالاحرامي آغاز ميكند و من كساني را ميبينم كه به بيكسي رسيدهاند و به دلواپسي اما در اين هوا در اين حرم دلواپسي معنا ندارد بايد به آرامش برسند اين زورقهاي در توفان گرفتار آمده بايد به آرامش برسند ترانهخوانان حرم، مگر خدا خود كريمانه نفرموده " الا بذكرالله تطمئنالقلوب " و مگر ذكر عشق بر آستانه حضرت معشوق جز ذكر خداست بايد آرامش بيابد اين دلهاي بي قرار و قرار گيرد اين بي قراريها.
و قرار هم ميگيرند اين دلهاي آرامشيافته و پنجههاي در پنجره گره شده شهادت ميدهند و ريسمانهاي سبزي كه حلقه وصل عشقند و عاشقاني كه يا باده از جام خوردهاند و بيتاب به سماعي قامت افراشتهاند و يا در حال جرعهنوشي از كوثر عشقاند، اين را ميشود از لبهايشان فهميد كه هر لحظه تازه ميشود.
پيرزني با همه درد و خستگياش بر صندلي چرخدار نشسته است و زمزمه ميكند، ميخواهم با او همكلام شوم اما حيفم ميآيد اين بلور نازك نيايش را ترك بياندازم، بگذار حرفهايش را با آقا بگويد بيواسطه و بدون مزاحم.
در صحن سقاخانه حرم جمعيت موج ميزند، سقاخانهاي كه سالهاست سخاوتمندانه زائران و مجاوران را از عشق سيراب ميكند و باده از مي ناب عشق به آنها ميدهد، مينوشند و مست ميشوند در حرم آقا، مست از حضور سبزشان و كرامت سبز آقا و كبوترهايي كه آن بالا آرميدهاند در زير نور چلچراغهاي هميشه روشن حرم آقا و من حسوديم ميشود به اين آرامش كبوتران حرم و چه قبطه قشنگي، حسادت به آرامش كبوتران حرم و چقدر دلم ميخواهد چشمانم را ببندم و براي ساعتي، نه ... دقيقهاي و نه اصلا ... براي لحظهاي جاي يكي از كبوتران حرم آقا بودم و تا بيكران در حرمش بال ميگشودم و پرواز جاودانه عشق را تجربه ميكردم در حرم قشنگ آقا.
دست و پاهايم هنوز در وضو تازه است كه به كفشداري آقا ميرسم، حضور محض مساوات و فقدان زيباي فاصلهها اينجا معنا مييابد گيوه و گالش و دمپايي در كنار كفشهاي چرم آن چناني آنقدر زيبا چيده شدهاند كه واژه فاصله بيمعنا ميشود اينجا.
نميشود وارد حرم شد و سري به دارالاجابه نزد، از پلهها كه پايين ميروم كودكي توجه مرا به خود جلب ميكند، حيران آن وسط ايستاده است و محو بازي انوار دلهاي پاك است در آيينهكاري در و ديوار...
راستي اينجا آدم ديوارها را فراموش ميكند و حتي سقف را...
در گوشهاي دو زن، يك مرد و دو كودك نشستهاند، كودكان آراماند گويي بزرگ شدهاند با تمام معصوميت كودكانهشان، نه نگران، نه بازيگوش، نه مضطرب كه آرام فقط همين.
با آنها همكلام ميشوم و مرد ميگويد كه از شهر ري آمده است و اين سنتي است كه او سالها آن را به جا ميآورد و عهدي است كه با ارباب خويش بسته است.
ميگويد: اينجا هميشه تازه است و هميشه آرامشبخش، هربار كه به حرم ميآييم دل كندن از حرم آقا برايمان سخت است.
مي گويد: اينجا همه چيز را فراموش ميكنيم همه آن چيزهايي كه بيرون هستند ايجا ديگر حتي ارزش فكر كردن هم ندارند اينجا بايد دل بسپاري همين.
... و سكوت ميكند، ميدانم... حس آشنايي است، تلاش ميكند مانع چكيدن اشكهايش شود در حضور غير اما بيفايده است و اشكها بر گونههايش سر ميخورد ...
برميخيزم، ضريح مرا به خود ميخواند، ميروم چه اشتياقي براي لمس ميلههاي ضريح اشتياقي كه هرگز چيزي از آن كم نشده است، آن عطش چه زيباست، لمس ميلههاي اين مدفن مقدس خود عشق است، عشق است عشق و اينها همه عاشق.
كمي آنطرفتر روي يك صندلي چرخدار جواني نشسته است و چه زار ميگريد به سمتش ميروم دلم نميآيد خلوت زيبايش را بهم بزنم، چه زيبا با آقا حرف ميزند و اشكهاي روي گونههايش چقدر زيباند و من به اشك ريختنهاي او حسوديم ميشود و به پاكي دلش و طراوت روحش كه چه سبز ميشكفد در قلب بهشت در حرم آقا.
گوشهاي از حرم جوانكي نشسته است و با آقا حرف ميزند و من باز هم از ورود به خلوتش چشم ميپوشم، اين خلوت را وقتي فرشتههاي خدا تماشا ميكنند حيف است برهم بزنم ... نه بگذار او در هواي دوست باشد.
آن سويتر پيرمردي عصازنان از پلهها بالا ميرود، برميخيزم كمكش ميكنم زير شانههايش را ميگيرم و او عصازنان از پلهها بالا ميرود و در كنجي از حرم مينشيند و زيارتنامه ميخواند. ... السلام عليك يا غريبالغربا...
بر ميگردم تا گوشهاي از حرم بنشينم و با آقا خلوت دل كنم، كودكي را ميبينم كه همراه پدر زيارتنامه ميخواند و من باز هم حسوديم ميشود، حسوديم ميشود به معصوميت كودكانه، نجابت چشمانش و طراوت روحش ...
همچنان همراه پدر آرام زمزمه ميكند: السلام عليك... السلام عليك... السلام عليك...
ديگر طاقت نميآورم دلم ميشكند، زيارتنامه برميدارم، در گوشهاي از حرم مينشينم، بغضم ميتركد و زير لب آرام ميگويم: «السلام عليك يا علي بن موسيالرضا» اشك جاري ميشود و در كنار بندگان خدا زير نور چلچراغهاي هميشه روشن حرم آقا اشك ميريزم و سلام ميكنم و اين را خوب ميدانم كه او جواب سلام مرا هم خواهد داد ...
آري او اما مهربان است، نهايت ايمان و تفسير جاودانه عشق، او امام رضاست و اينجا خانه مهربانترين مردان دهكده عشق است، مهربانترين اين حوالي ... حرم آقا امام رضا(ع).