اشعار رضوی

» قصه دل

عطر خدا ميوزد از كو به كو
دل شده با آيينه ها رو به رو
غنچه جان ميشكفد دم به دم
غنچه دل ميشكفد تو به تو
شوق من عاشق حق باور است
ميرود از ديده من جو به جو
عطر خدا ميبرد از دست، دل
عشق رضا ميبردم سو به سو
فرصت ابراز اگر باشدم
شرح دهم قصه دل مو به مو

***
شعر زلال آبى دريا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
زيباترين بهار شكوفا را
در وسعت نگاه تو مىبينم
خورشيد مىدرخشد و مىتابد
از مشرق زلال نگاه تو
صبح اميد روشن فردا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
اى باور هميشه رؤيايى
گل آيه اى ز راز شكوفايى
آيينه زلال تماشا را
در وسعت نگاه تو مىبينم
يك لحظه هم دو ديده نمىگيرم
از آسمان روشن چشمانت
يك آسمان حضور تمنا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
در سايه سار روشن چشمانت
بارانى از حضور خدا جارى است
من قدرت خداى توانا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
تو از تبار سبز بهارانى
از نسل سرخ آينه دارانى
رنگين كمان باور گلها را
در وسعت نگاه تو مىبينم
آرامش است آنچه كه ميبارد
از آيه هاى آبى ايمانت
آرامش تمامى دنيا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
دست نياز و درگه والايت
اى روشناى خلوت شبهايم
شور و شرار و شوق و تولا را
در وسعت نگاه تو ميبينم
جام جهان نماست نگاه تو
آرام و سبز و ساده و رؤيايى
آبىترين كرانه دريا را
در وسعت نگاه تو ميبينم

***
ماييم و دل زار و همان پنجره سبز!
با حال گرفتار و و همان پنجره سبز!
ماييم و دلى سوخته از آتش حسرت
با چشم گهربار و همان پنجره سبز!
با جان لبالب ز غم و غصه و ماتم
در حسرت ديدار و همان پنجره سبز!
عمرى همه حسرت، همه ماتم، همه دورى
با غصه بسيار و همان پنجره سبز!
با بال و پر خسته و با قلب شكسته
با يك دل بيمار و همان پنجره سبز!
آقا! به كرامات شما چشم به راهيم
سر بر سر ديوار و همان پنجره سبز!
مىگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو!
ماييم و دل زار و همان پنجره سبز!

شاعر: نسترن قدرتى