شعر رضوی

» زائر نواز

در كودكى دستم به دست مادرم بود
وقتى به درگاهت رضاجان مىرسيدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور
با گوش جان از بيكرانها مىشنيدم
آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر
شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بىتاب بىتاب
گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مىگفت
از رنج جانسوز و غم و درد نهانش
مىشد كه نقش غم ز لوح سينه اش خواند
از گريه آرام و اشك ديدگانش
همچون كبوتر شاد و بىآرام و خرسند
بر گرد بام روضه ات پرواز كردم
تا بيكران آسمانها نور ديدم
وقتى كه چشم خويشتن را باز كردم
همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم
دستى گشا زائرنوازى كن اماما!
مگذار بىروى تو بنشينم شب و روز
نقش خوش اعجاز بازى كن اماما!
مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم
چون ريشه سرو و صنوبر پا گرفته است
تو هشتمين نور شب يلداى مايى
عشق تو در جان و دل ما پا گرفته است
تا بار ديگر روى ماهت را ببينم
با التفاتى حاجت ما را روا كن
بستم گره بر پنجره، چشم انتظارم
تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن

شاعر: حوا جعفرى